تبليغاتX
توکل به خدا


توکل به خدا

لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار . یاعلی جان مقتدای من توئی

دل روشـــــنی دارم ای عشـــق

مرا می شناسی تو ای عشق

  من از آشنایان احساس آبم

  و همسایه ام مهربانی است

  و توفان یک گل مرا زیر و رو کرد

  پرم از عبور پرستو

  صدای صنوبر

  سلام سپیدار

 مرا می شناسی تو ای عشق

  که در من گره خورده احساس رویش

  گره خورده ام من به پرهای پرواز

  گره خورده ام من به معنای فردا

  دل تشنه ای دارم ای عشق

  مرا خنده کن بر لبانی

  که شب را نگفتند

  مرا آشنا کن به گلهای شوقی

  که این سو شکستند و آنسو شکفتند

  دل نورسی دارم ای عشق

  مرا پل بزن تا نسیم نوازش

  مرا پل بزن تا تکاپوی خورشید

  دل عاشقی دارم ای عشق

  صدایم کن از صبر سجاده ی شب

  صدایم کن از سمت بیداری کوه

  تورا میشناسم من ای عشق

  شبی عطر گام تو در کوچه پیچید

 من از شعر، پیراهنی بر تنم بود

  به دستم چراغ دلم را گرفتم

  ودر کوچه عطر عبور تو پر بود

  و در کوچه باران چه یکریز و سرشار

  گرفتم به سر چتر باران

  کسی در نگاهم نفس زد

  و سرتاسر شب پر از جستجوی تو بودم

  و سرتاسر روز پر از جسجوی تو هستم

  صدایم کن ای عشق

  صدایم کن از پشت این جستجوی همیشه

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388| ساعت 9:14| توسط هستی | |

 

دلم برای کسی تنگ است                   

                      که طلوع عشق را به قلب من هدیه داد

 

                            کسی که زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق كرد

                                کسی که قلب من برای داشتنش و دوباره

                                      به او رسيدنش عمرها صبر می کند  

سالگرد پركشيدنت رسيده و من دوباره يادم آمد بيش از هركسي

فقط ترا دوست دارم ،‏ روحت شاد عزيز نازنينم

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388| ساعت 8:10| توسط هستی | |

آرام و نرم نرم ...

ودیدگان خیسم راپنهان می دارد از کسانی که عبور می نمایند از این کوچه های تنهائی

آرام آرام گام بر می دارم و با صدائی آرام ، با درد و اندوهی که از یاد تو بر می خیزد ، می خوانم در دلم :

در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید ، عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که یک شب با هم از این کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

آسمان صاف و شب آرام ، وقت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب ، شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

امروز که دل من به تمنای تو پر زد ، چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از یاد تو ندانم ... نتوانم

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نه ... گسستم . نه .... رمیدم

آری ... می گذرد ده سال که تو پرکشیدی رو به آسمان و من مانده ام ، تنهای تنها

در این دنیای نامرد و ستمکار

در دنیایی که مردمانش محبت می دزدند بی آنکه محبتی نثارکنند

آری ده سال است که خاک سرد جسمت را می فشارد

آری خاک جسمت را ده سال است دزدیده است از من ولی نمی تواند یادت را از قلبم برون کند

آری یاد عزیزان در قلب است نه در خاک

ده سال است که من مرگت را باور ندارم

آری چند روز دیگر دهمین سالگرد رفتن غیر ارادی توست عزیزم

همیشه همین وقتا بیش از همیشه دلم می گیره و دلتنگت میشم

آخه دهم آبان برای من روز بسیار غریب و تنگی است

ده سال از مرگت می گذرد و من باور نکرده ام جفای روزگار را

می گذرم از این کوچه سرد و مروز می کنم یادت را

دوستت دارم همسرم ، همراهم و مونس همیشگی ام

با آرامش بخواب که دیر نیست آمدن من

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388| ساعت 9:25| توسط هستی | |

 

در سکوت با خود کلنجار رفتن

                         واژه ها را در دهان چرخانیدن و

                                             طعم ِ گس ِ کلمات ِ کال چشیدن.

تا می خواهم کلمات ِ متورم شده را به بیرون تف کنم ،

می نشاند سکوت ، انگشت اشاره اش بر لب.

یک ساعت

            دو ساعت

                         چند روز

                                 چند ماه و چند سال است

                                            که واژه ها در انتظارند ؟؟

در انتظار ِ شکستن ، پر گرفتن ……

خیلی سخت است تا کلمات بیاموزند

در سکوت ،

به تماشا نشستن ِ رفت و آمدها را.

گفتارها

               پندارها و کردارها را .

ــ آنهایی  که خود را بزرگ جلوه می دهند ،

با زبان شلاق می زنند ،

یا چهره را

            با ماسک های رنگین می پوشانند .. ــ

حتی ،

تصویرهایی را که گاه

نامربوط و بی سر و ته می آیند …..

                           آسان نیست واژه ها را سر ِ عقل آوردن

و به این درک رسانیدن که :

سکوت تسلیم نیست

سکوت رضا نیست

سکوت ترس نیست

سکوت ضعف نیست

سکوت سکون نیست

و باور کرد که :

چه زیباست در سکوت زیستن

در سکوت کاویدن و به معنا رسیدن

در سکوت ریشه دوانیدن

وگسترش یافتن .

در سکوت پرواز کردن و

                                اوج گرفتن.

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388| ساعت 8:0| توسط هستی | |

 

دلت تنگ است میدانم ، قلبت شکسته است می دانم ، زندگی
برایت عذاب است میدانم ، دوری برایت سخت است میدانم، اما
برای چند لحظه آرام بگیر عزیزم.
گریه نکن که اشکهایت حال و هوای مرا نیز بارانی می کند ، گریه
نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد ، آرام باش عزیزم ،
دوای درد تو گریه نیست.
بیا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگیری ، با گریه خودت را آرام نکن
با تنهایی باش اما اشک نریز ، درد دلت را به تنهایی بگو زمانی که
تنهایی.
گریه نکن که اشکهایت مرا نا آرام می کند ، گریه نکن چون گریه تو را
به فراسوی دلتنگی ها میکشاند ، گریه نکن که چشمهایم طاقت این
را ندارند که آن اشکهای پر از مهرت را بر روی گونه های نازنینت
ببینند و دستهایم طاقت این را ندارند که اشکهای چشمهایت را از
گونه هایت پاک کنند ، گریه نکن که من نیز مانند تو آشفته می شوم
گریه نکن ، چون دوست ندارم آن چشمهای زیبایت را خیس ببینم
حیف آن چشمهای زیبا و پر از عشقت نیست که از اشک ریختن
خیس و خسته شود؟
ای عزیزم ، ای زندگی ام ، ای عشقم ، اگر من تمام وجودت می
باشم ، اگر مرا دوست می داری و عاشق منی ، تنها یک چیز از تو
می خواهم که دوست دارم به آن عمل کنی و آن این است که دیگر
نبینم چشمهایت خیس و گریان باشند ، زندگی ارزش این همه اشک
ریختن را ندارد ، آن اشکهای پر از مهرت را درون چشمهای زیبایت
نگه دار ، بگذار این اشکها در چشمانت آرام بگیرند.عزیزم گریه نکن
چون من از گریه هایت به گریه خواهم افتاد ، وقتی اشکهایت را
میبینم غم و غصه به سراغم می آید.
وقتی اشکهایت را میبینم حال و هوای غریبی به سراغم می آید
وقتی اشکهایت را میبینم ، از زندگی ام خسته می شوم ، وقتی
اشک می ریزی دنیا نیز ماتم میگیرد ، پرندگان آوازی نمیخوانند ، بغض
آسمان گرفته می شود ، هوا ابری می شود و پرستوهای عاشق
خسته از پرواز.
گریه نکن عزیزم ، آرام باش عزیزم ، بگذار این اشکهای گذشته را از
گونه های نازنینت پاک کنم ، دستهایت رادر دستان من بگذار عزیزم
سرت را بر روی شانه هایم بگذار عزیزم و درد دلهایت را در گوشم
زمزمه کن عزیزم ، من می شنوم بگو درد دلت را عزیزم.
با گریه خودت را خالی نکن عزیزم چون بغض گلویم را می گیرد ، با
گفتن درد دلت به من خودت را خالی کن تا دل من نیز خالی شود
میدانم وقتی این متن مرا میخوانی اشک از چشمانت سرازیر می
شود ، آری پس برای آخرین بار نیز گریه کن چون این درد دلی بود که
من نیز با چشمان خیس نوشتم.

 

يه روز وقتی به گل نيلوفر نگاه می کردم

ترس تموم وجودم رو برداشت که شايد منم يه روز مثل گل نيلوفر تنها بشم

سريع از کنار مرداب دور شدم

حالا وقتی که می بينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر می گردم که از تنهايی نميرم

و حالا می فهمم كه گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده

دلم واسه کسی تنگه که طلوع عشق رو به قلب من هديه داده

دلم واسه کسی تنگه که با زيبايی کلامش منو در عشقش غرق كرده

دلم واسه کسی تنگه که تنم آغوشش را می طلبه

دلم واسه کسی تنگه که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کنه

بعضی وقتا چشمام به قلبم حسودیش می شه

آخه تو همیشه تو قلبمی ولی از چشمام دوری

اگه لحظه ای تردید رو در نگاهم احساس کردی

اگر ترس از نبودنت بر وجودم سایه افکند

اگر رها شدن دستت دلم رو لرزوند

اگر فکر دوریت خواب رو از چشمام گرفت

بدون که همه اینها بهانه ایه برای عاشق بودن

اولین عشقم خواهی بود  چون خودم می خواستم

و تو آخرین عشقم خواهی شد چون خودت می خواستی

این بار هم تو رو می یابم در هیاهوی یک التهاب ناب که صداقت رو معنا می کنه

تو رو آغاز می کنم به روی برگ های سپید

 تا برگهای دفتر زندگیم آروم آروم از روح ترانه هات لبریز بشن

باز می گردم به آغاز به ابتدای نگاه تو به اوج احساس های بی نشون دوست داشتن

چه زيبا گفتم دوستت دارم چه صادقانه پذيرفتی

چه فريبنده آغوشم برايت باز شد چه کودکانه همه چيزم شدی

هر چندتا تو منو دوست داری من يه دونه بيشتر دوست دارم

ميدونی اينجوری خوبيش اينه که حتی اگه منو دوست نداشته باشی

باز من يه دونه دوست دارم

تو رو دوست خواهم داشت آن چنان که خودم رو حتی اگه تمام عاشقا رو ديوونه بخونی

و عشق رو قصه ای بی سر انجام

من تو رو دوست خواهم داشت بيشتر از اونچه خودم رو

تو رو دوست خواهم داشت با هزار احساس خاموش

تو رو مثل بارون دوست دارم

مثل آب مثل خاک مثل نان مثل گل

مثل تو

من

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388| ساعت 8:35| توسط هستی | |

مهربانی را بیاموزیم
فرصت آیینه ها در پشت در مانده است
روشنی را می شود در خانه مهمان کرد
می شود در عصر آهن
  آشناتر شد
سایبان از بید مجنون ،
روشنی از عشق
می شود جشنی فراهم کرد
می شود در معنی یک گل شناور شد


مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در مانده است
موسم نیلوفران یعنی که باران هست
یعنی یک نفر آبی است
موسم نیلوفران یعنی
یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی


می شود برخاست در باران
دست در دست نجیب مهربانی
می شود در کوچه های شهر جاری شد
می شود با فرصت آیینه ها آمیخت
با نگاهی
می شود سرشار -
- از رازی بهاری شد

دست های خسته ای پیچیده با حسرت
چشم هایی مانده با دیوار رویاروی
چشمها را می شود پرسید
آسمان را می شود پاشید
می شود از چشمهایش ...
چشمها را می شود آموخت
می شود برخاست
می شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون شد
می شود دل را فراهم کرد
می شود روشنتر از اینجا و اکنون شد
جای من خالی است
جای من در عشق
جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالی است
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!

می شود برگشت
می شود برگشت و در خود جستجویی داشت
                    در کجا یک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!
                   در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟!
می شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی است
می شود از رد باران رفت
می شود با سادگی آمیخت
می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد
می شود کیفی فراهم کرد
دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید
در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد
                   من بهار دیگری را دوست می دارم

جای من خالی است
جای من در میز سوم ، در کنار پنجره خالی است
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکبها
جای من در چشمهای دختر خورشید
جای من در لحظه های ناب
جای من در نمره های بیست
  جای من در زندگی خالی است

می شود برگشت
اشتیاق چشم هایم را تماشا کن
می شود در سردی سرشاخه های باغ
جشن رویش را بیفروزیم
دوستی را می شود پرسید
چشمها را می شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
مهربانی را بیاموزیم...

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388| ساعت 3:34| توسط هستی | |

 

حال من دست خودم نيست

ديگه آروم نمي گيرم

دلم از كسي گرفته

كه ميخوام براش بميرم

باز سرنوشت و انتهاي آشنائي

باز لحظه هاي غم انگيز جدائي

باز لحظه هاي ناگزير دل بريدن

بازم آخر راه و حس تلخ نرسيدن

پاي دنياي تو ماندم

مث عاشقاي عالم

يامن و ببخشي آخر

يا دلت بسوزه كم كم

مث آينه روبروت ارتباط بودن من

دارم از دست تو ميرم

عاشقي كن منو نشكن 

باز سرنوشت و انتهاي آشنائي

باز لحظه هاي غم انگيز جدائي

باز لحظه هاي ناگزير دل بريدن

بازم آخر راه و حس تلخ نرسيدن

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388| ساعت 9:19| توسط هستی | |

 

میان ما فاصله ای نیست

هنوز صمیمیت بابونه های صحرا را داری

سادگی گریه کودکان را

با سکوت خاص خودت

که به من فهماندی

سکوت مادر صداهاست

تو پر پر بودی

بی آرایش بودی

مثل زندگی من

مثل صورت مادرم

تقدیمم کردی

حالا

به اندازه همین سادگی

همین صمیمیت

همین سکوت

می سرایمت

آرامش عمیقی

ترنم بهترینی

دستانت بخشنده ترینند مرا

و تمامی پنجره ها با سر انگشتان نورانی تو

به سوی سپیده گشاده می شوند

 تو خو د سپید ه ای

 چشمانت

ساده ترین صمیمیت سکوتند

که مرا توان سرودنشان نیست

درد دل با تو چه خوب است

چون تو خوبی و

خوبتر از خوبی

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388| ساعت 8:58| توسط هستی | |

 

سلامی که برایت زمزمه کردم آنشب

تو می توانستی ساده تر از سادگی پاسخم دهی

روانتر از روانی آب

آسانتر از تبسم بی محو لب خودت

یا ساده تر از گریه مدام من

خوب یادم هست می دیدمت

غریب بودی به اندازه خودم

آشناترین آشنایم یافتمت

ایستاده بودی خیس خیس

زیر باران دل ویرانه ام

بی سر پناه بی چتر

با همان نگاه ساده و صمیمی

همان سکوت خاص

شاید انتظار دستی بودی

تا دستش دهی

تا پناهت گیرداز این ویرانه باران خورده

به مکانی امن

دست من توانش نبود دلم برایت سوخت

گاهی هم دلم برای خودم می سوزد

برای او هم برای همه

می دانی آخر دل نازکی دارم

دست من توانش نبود

صدایت زدم

نمان!

اطمینان سلامتت نیست

چشم بستی و انکار نکردی

نرفتی و ماندی

انگار دلت برایم سوخت

شاید دل سوخته ای عین من بودی

شاید...

ماندی بعدها و بعدها

چسبیدی به من

با همان نگاه ساده و صمیمی

همان سکوت خاص

دیگر نیاز به گفتنمان نبود

چشمان تو به من می گفتند

چشمان من به تو

تو سزاوار نوازش من بودی

من سزاوار نوازش تو

هنوز با منی چسبیده به من

آنگونه که بالا و پایین سینه ات

از دم و بازدم نفسها تکانم می دهد

و این صداست

آرامش عمیقم

ترنم بهترینم

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388| ساعت 8:58| توسط هستی | |

گاهی شک می کنم به بودنم !

دلتنگ رفتنم ...

می روم ...

می روم با هزار حرف مانده در دل ...

با هزارو يک آرزوی مانده در گل ...

ديگر خسته از ماندنم !

نه کسی در انتظار من است ...

نه من در انتظار کسی!

نه عشقی براي فروختن دارم ...

نه پولی برای خريدن !

آنقدرگنگ گشته ام که ديگر خواب نيز نمی بينم !

حتی صدای دلم را نمی شنوم ...!

من فقط هيچ دارم و هيچ !!!

تا بخواهی قصه های پر از غصه دارم ...

حرفهای داغدار و به عزا نشسته دارم ...

تا ديروز مجنون قصه ها بودم ،

اما امروز کفنی برای خود ندارم

  

اي دوست من
من آن نيستم كه مي نمايم
نمود پيراهني ست كه به تن دارم
پيراهني بافته زجان
كه مرا از پرسش هاي تو
و تو را از فراموشي من در امان مي دارد
آن مني كه در من است
در خانه خاموشي ساكن است
و تا ابد همان جا مي ماند
ناشناس و در نيافتني
من نمي خواهم هر چه مي گويم باور كني
و هر چه مي كنم بپذيري!
زيرا سخنان من چيزي جز
صداي انديشه هاي تو نيست
و كارهاي من چيزي جز
عمل آرزوهاي تو نيست
هنگامي كه تو مي گويي (باد به مشرق) مي وزد
من مي گويم آري به مشرق مي وزد
زيرا نمي خواهم تو بداني ه انديشه ي من در بند باد نيست
بلكه در بند درياست
تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا دريابي و من نمي خواهم كه تو دريابي
مي خواهم در دريا تنها باشم
وقتي كه نزد تو روز است
نزد من شب است
با اين همه من از رقص روشناي نيمروز
بر فراز تپه ها سخن مي گويم
زيرا كه تو ترانه هاي تاريكي مرا نمي شنوي
و سايش بال هاي مرا بر ستارگان نمي بيني
و من گويي نمي خواهم كه تو ببيني و بشنوي
مي خواهم با شب تنها باشم
هنگامي كه تو به آسمان خودت فرا مي شوي
من به دوزخ خود فرو مي روم
من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني
شراره اش چشمت را مي سوزاند
و دودش مشامت را مي آزارد
و من دوزخم را بيش از آن دوست دارم كه بخواهم تو به آنجا بيايي
مي خواهم در دوزخ تنها باشم
تو به راستي
و زيبايي
درستي
مهر مي ورزي
و من از براي خاطر تو مي گويم كه
مهر ورزيدن به اين ها خوب و زيبنده است
ولي در دلم به مهر تو مي خندم
گر چه نمي خواهم تو خنده ام را ببيني
مي خواهم تنها بخندم
دوست من
تو خوب و هوشيار و دانا هستي
يا نه تو عين كمالي!
و من با تو از روي دانايي و هوشياري سخن مي گويم
گر چه من ديوانه ام
ولي ديوانه گي ام را مي پوشانم
مي خواهم تنها ديوانه باشم
دوست من
تو دوست من نيستي
ولي من چگونه اين را به تو بگويم؟
راه من راه تو نيست گرچه با هم راه مي رويم دست در دست
تا چندي ديگر دمي بر بال باد مي آسايم...


نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388| ساعت 9:14| توسط هستی | |


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت

كد آهنگ

كد موسيقی

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس